تبليغاتX
عشق

عشق

میدونین عشق مثل چی میمونه مثل یک سیب اولش

خوردنی وچشیدنیه ولی وقتی تموم میشه باچشمان

خود به اونگاه میکنی و خوردن چند لحظه ی اورا به یاد

می اوری وبابعد اورا به دور می اندازین اخه من موندم

اصلا عشق چیه شما بگین یا من بگم بهتون اگه شما

عاشق بودین خودتون هرروز نمیفتین دنبال دخترای مردم

شما که این کارارو میکنین خوب معلومه دوست دختره

شما هم باصد نفر دیگه میپره میگی نه برو همین الان

امتحان کن ولی یادتون باشه تو زندگی ثاویه خود هیچ

وقت غرور نداشته باشین زیرا نه انسان ها خدا هم از

غرور بدش میاد ودر هر صورتی غرور خشگلتو به زمین

میزنه ایناهمه سر من اومده از قدیم میگن .....

نازم به ناز کسی که به نازش ننازد قربون حرفاشون برم

برو فکر کن ببین چی گفته ......؟

                      

داستان ایستگاه قطار

بمان

- رفتن تو
چیزی
را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنیم.

- نمی توانم! همیشه همین را می گویی اما هیچ گاه چیزی حل نشده

- ولی آخر
من و تو...

- من تصمیمم را گرفته ام؛می روم.

تصویر آخرین نگاهش در
قطره های اشکش مکرر شد.

- پس بگذار برای آخرین بار در آغوش بگیرمت.

دستانش را
حلقه کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرین چیزیست که در دنیا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند.

در موج اشک و هق هق گریه
گفت:

- باشد ،باشد دیگر نمی نویسم،قول می دهم!

-
نمی توانی!می نویسی،می نویسی.

- دستم بشکند اگر دیگر قلم در دست گرفتم.نمی نویسم! بمان!

- صد بار گفتی ،باز
نوشتی . دیگر...وقتی که دستانش را باز کرد مثل قرقی از دستانش فرار کردو تا به خود بیاید رفته بود.در راه که می دوید نفس نفس می زد. به ایستگاه که رسید سوار شده بودند. نشست روی نیمکت سبز تازه رنگ شده ای. نگاهی به آسمان انداخت.آخرین چیزی که برایش مانده بود را از دست داده بودو حال دیگر...

نگاه خشمگینی به دستش انداخت و نگاه خشمگین تری به نیمکت چوبی. لحظه ای بعد که به هوش آمد در بیمارستان بود با دستی وبال گردنش. دیگر ننوشت.نمی دانم دیروز بود یا سالها قبل. به هر حال دیگر ننوشت.

سکوت که دوباره ایستگاه را فرا گرفت بلند شد که برود.تا دم غروب فردا که بیایدو بنشیند روی نیمکت سبز رنگ پریده و به آسمان خیره شود،مسافران که جا به جا شدند اندکی بنشیند و بعد برود. کار هر روزش بود.چیزی در این سالها تغییر نکرده بود. تا آن روز که او را دید . با پسرکی کوچک. پسرکی لاغرو استخوانی با چشمانی درشت.دلش برای اولین بار بعد از این همه سال یکهو پایین ریخت.

- مادر! بنشینیم روی این نیمکت؟

- پسرم ، زود تر برویم بهتر است.

- نه مادر بنشین، من دوست دارم قطار ها را نگاه کنم. می خواهم چیزی در دفترم بنویسم.

پسرک دفتر کوچکی از جیبش در آورد و شروع به نوشتن کرد.

- باشد پسرم.بنویس! مثل اینکه این نوشتن هیچ گاه مرا رها نمی کند.

برای لحظه ای چشمان مرد و زن در چشمهای هم بی حرکت ماند شاید ثانیه ای یا دقیقه ای. و بعد هر دوی آنها بی کلامی  به دفتر پسرک خیره شدند.

((قطار می رود. تند می رود. اما در ایستگاه ها می ایستد.قطار همیشه حرکت نمی کند . بعضی وقتها هم از حرکت باز می ایستد.وقتی که در ایستگاه دو قطار به هم می رسند خیلی قشنگ است. من خیلی دوست دارم.))

پسرک آستین مادرش را  کشیدو با هیجان گفت:

- مادر ،مادر، به هم رسیدند ،به هم رسیدند!

و مادر که هنوز در بهت مانده بود،گفت:

- بله پسرم . رسیدند.

- مادر یادت هست گفته بودی پدر هم می نوشت؟

- بله پسرم می نوشت.خیلی هم زیبا می نوشت.

- پدرم راجع به قطار هم  چیزی نوشته بود؟

- بله پسرم نوشته بود.

- برایم بگو

- باشد . می گویم:

((قطار زندگی من

از این سیاه چاله سنگی

عبور خواهد کرد

و خواهد برد ترا

به سرزمین یاس و رازقی

قطار عمر من

تویی!

...))

و بعد بغضی در گلوی زن او را از خواندن ادامه شعر منصرف کرد. در این لحظه صدای مرد ادامه داد:

((و تو

مسافر همیشه این قطار

خواهی ماند

و من

تو را به جشن ماه و خورشید

در یک روز خواهم برد

بمان کنارم

که این قطار هرگز...

چشمان زن از اشک لبریز شد و هق هق گریه امانش نداد . خودش را در بغل مرد انداخت و جوری او را به خودش چسباند که انگاری آخرین چیزی بود که در دنیا برایش مانده بود.پسرک مادرش را با بهت نگاه می کرد و مرد غریبه را با بهتی بیشتر و زن تنها در هق هق گریه اش می گفت:

- من را ببخش، من را ببخش.

- من دیگر ننوشتم. در این سالها هیچ گاه قلم در دست نگرفتم.

- و من تمام این سالها با عذابی نا بخشودنی زندگی کردم.

- من دیگر ننوشتم. من بی تو ننوشتم! من قول داده بودم!

- من را ببخش،ببخش.

- اگر می ماندی هم نمی نوشتم. نمی نوشتم!

و حال بغض مرد بود که بعد از ده سال ترکیده بود و خیال بند آمدن نداشت و زن فقط می بوسیدش و اشک هایش را پاک می نمود.

نمی دانم آخر قصه چه شد. چون آخرین باری بود که از آن ایستگاه سوار   قطار شدم و به شهر خودم باز گشتم.اگر زمانی از آن ایستگاه رد شدید،یک نیمکت رنگ پریده سبز آنجاست. درست سمت راست ایستگاه. ببینید کسی با دستی وبال گردنش آنجا نشسته است یا نه!

 

حق من این نبود

چراغها را خاموش کنید

 می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

 نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

 بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

 از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

 یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

 تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

 لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

 غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش

غریبه

تنهایی

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم، این کار را نکن.
نگفتم: برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: عزیزم متاسفم،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آن‌چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای،
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم
نگفتم‌: اگر تو نباشی
زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود.
فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می‌کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: بارانی‌ات را درآر…
قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم.
نگفتم: جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی‌انتهاست.
گفتم: خدانگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت.
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.

 

صفحه ی عشق و حال

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم

   تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

   پس از يك جستجوي نقره ايي در كوچه هاي آبي احساس

   تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد جدا كردم

   كاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهي كم كنيم

   فاصله هاي ميان خويش را با خطوط دوستي مبهم كنيم

   كاش با حرفي كه چندان سبز نيست قلبهاي نقره ايي را نشكنيم

كاش با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دلها وا كنيم

كاش بين ساكنان شهر عشق رد پاي خويش را پيدا كنيم

خاطرات

به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم

راستی برایت بگویم

از وقتی که رفتی چشمهایم

همانند یک کودک بچه خودشان را خیس می کنند

یادت هست وقتی که خیس می شدند...

با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست

دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم

گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی

تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم

مثل همیشه که دلتنگت می شدم

تا صبح نشستم

اما نیامدی....

 

هنوزم دیوو نه ام

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره. رنگ چشاش آبی بود. رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ… وقتی موهای طلایی شو شونه می کرد دوست داشتم دستام و زیر موهاش بگیرم. مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه. دوستش داشتم. لباش همیشه سرخ بود. مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …  وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدر معصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع می شد. دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم. دیوونم کرده بود. اونم دیوونه بود. مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد. دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم. می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه. اونوقت دور لباش هم قرمز می شد. بعد می خندید، می خندید و ....

 


منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫چشماشو میبست ٫سرشو بالا می گرفت ٫لباشو غنچه می کرد ٫دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند . من نگاش می کردم . اونقدر نگاش می کردم تا چشاش و باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباش و گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبام و گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرش و می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچ وقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازوم و بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام می رقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام می نشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستم و می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتش و بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادی شو ازش بگیرم .
تا اینکه بالاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستم وگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاش و بست.
تنش سرد بود .
دستم و روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام....

 

 

چشمانش…
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟
به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کردم،
روزی دیگر که او را دیدم، آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی
سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو….!
ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود، به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را
نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری…!
می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم، ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از
خداحافظی…!!
وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود، وحشت زده و حیران
پارچه را کنار زدم، تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم…
امروز روز مرگ من است، مرگ احساسم، مرگ عاطفه هایم
امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد
او می رودبی آنکه بداند به حد پرستش
دوستش دارم…


 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک ....

خاطرات

صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودمتا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم

اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم

آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟

اميد داشتم هنوز باشد

اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم

يك مشت خاطره بود

يك مشت دفتر خاطرات

يك مشت خاك...!

و آن چيزي كه از من مانده بود

حسرت بود

آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت

به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند

و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... !

آيا چنين بود ... ؟ ... !

دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق

اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ

انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان

آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم

باز شروع به گشتن كردم

شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود

هيچ نشاني از عشق نديدم

ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود

آن گل سرخ خشكيده نشده بود

و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد

و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم

بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر

و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو

به انتظارت نشسته ام ...

 

 

سکوت کن ، حرفی از عشق نزن!
تو که خودت میدانی من چقدر دوستت دارم ، پس با حرفهایت کنایه نزن!
تو که ادعا میکنی عاشقی ، پس چرا در لب پرتگاه تنهایی دستهای مرا نمیگیری؟
تو ادعا میکنی بدون من میمیری ، پس چرا اینک که با منی در جستجوی دوای درد من نیستی؟
چرا من تو را دارم ولی تنهایم ؟ چرا از عشق مینویسم ولی به آن نمیرسم.
سکوت کن حرفی از عشق نزن.
دیگر حس این را ندارم که عشق را به تو ابراز کنم ، در اوج تنهایی به یادت باشم ولی در خاطر تو فراموش شده باشم.
به عشق نیازی ندارم ، من مهر و محبت تو را میخواهم ، در لا به لای کتاب های عاشقانه به دنبال کلمات زیبا نگرد، که من وجود تو را میخواهم.
سکوت کن ، حرفی از با هم بودن نزن.
دردت را بگو ، من که بهانه ای ندارم ، مدتهاست تو را دارم ولی به درد تنهایی دچارم ، یار وفاداری ندارم.
دیگر از وفاداری نگو که وفا نیز خود ، بی وفا شد.
سکوت کن که سکوت تو آرامش من در این لحظه هاست، برو که رفتنت تنها آرزوی من از خداست.


 

وایسین بینم دوستانه بگم کی میگه عشق خوبه ها شماها بگین عشقی که همش ترس و لرزو

بدبختی یک روز باید بری با پسر عموهاش جنگ بابا دختو میگم یک روز باید بری بادوست پسر

های قبلیش چنگ اخه شما ها اگه ادم میگین این دختری که باشماهاس باچند نفر بوده بزارین تا

دلیلشو بگم اخه دختری که باتو بیاد بیرون با صدنفر دیگه هم رفته چرا چون دختر صدسال روش

نمیشه بیاد بیرون اونم چی با پسر غریبه دومش شما همه میگین دوست دخترمن خوبه با کسی

نبوده باکسی سکس نکرده

از اینجور حرف اخه نفهم دختر کی روش میشه بیاد بغل دختر بدبخت بعد میری زندگیتو میزاری

پاش بدبخت

تنهایی :

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن

نيست... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه كردم... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم

تنهاست... تنهايي را دوست دارم زيرا در كلبه تنهائي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار

كشيدنم را پنهان خواهد كرد...

 

شبم به حسرت و روزم در انتظار گذشت تمام مدت عمرم در این دو کار گذشت
 

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره … به کسی توجه نمی کنه … از کسی خجالت نمی کشه … می باره و می باره و … اینقدر می باره تا آبی شه … ‌آفتابی شه…!!! کاش … کاش می شد مثل آسمون بود … کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی … بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده … انگار نه انگار که غمی بوده … همه چیز فراموشت بشه …!!! کاش می شد 
 

اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست
 

وقتی گلدان شکست مادرم گفت حیف بود پدرم گفت قشنگ بود خواهرم گفت مال من بود برادرم گفت گرون بود مادر بزرگم گفت دوستش داشتم ولی وقتی دلم شکست کسی آه هم نگفت
 

وقتی به آسمون نگاه میکنی، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور تره را، همه نگاه میکنن
 

به او گفتم غمگین ترین ترانه
را برایم بخوان
 چشمهایش را بست و آرام
گریست,گریست,گریست
 

آدم های اطرافتو همون طور که هستند ببین نه اون طوری که خودت می‌خوای
 

و در پایان…انیشتین می گوید
زندگی مثل دوچرخه سواری است برای حفظ تعادل باید حرکت کرد.

 

 


برچسب‌ها: html, head, title, BlogTitle, meta http, equiv, Content, Type, content, text, html; charset, utf, 8, meta name, author, BlogAuthor, language, Farsi, met

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 22:34 توسط ابوالفضل |

  خداجون...................

خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟

بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري

خدا جون ميگن تو خوبي ، مثل مادرا مي موني
ا

گه راست ميگن ببينم عشق من كجاست ميدوني؟

خدا جون ميشه يه كاري بكني به خاطر من؟

من مي خوام كه زود بميرم آخه سخته زنده موندن

من كه تقصيري نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

خدا جون تو تنها هستي ميدوني تنهايي سخته

زنده بودن يا مردن من واسه اون فرقي نداره

اون مي خواد كه من نباشم، باشه ،اشكالي نداره

خدا جون مي خوام بميرم تا بشم هميشه راحت

ولي عمر اون زياد شه حتي واسه يه ساعت

خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟
ب

گي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري

به تو كه موندگاري

 

 

من با تو هرگز
سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟ با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟ کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟ چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ که عشق ما رسید به سد هرگز


 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 22:28 توسط ابوالفضل |

شعر و متن عاشقانه smstak.com

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

ادامه مطلب

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 22:16 توسط ابوالفضل |

درهای قلبم را بر روی همه بسته ام
هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام
وقتی که فکر میکنم که با توام
نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 21:11 توسط ابوالفضل |

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبرگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشدبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comدلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شدهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدیبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچرا رفتی از کنارم؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبتبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبا چند خاطره ماندمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبرگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شودبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comدلم بد جور برای تو برای حرف هایت تنگ بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comصدای خنده هایت تنگ شدهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبا آمدنت من را دوباره زنده کنبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comواحساس را دوباره در وجودم شعله ور کنبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودیبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفتهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comزندگی می بخشه؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comای تنهاترین ستاره زندگی منبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comپشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنیبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 21:4 توسط ابوالفضل |

غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم

دیدم که هنوز عاشقم آه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو

یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در پی آن نگاه های بلند ،
حسرتی ماند و
آه های بلند!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
گفتم دل را به پند درمان کنمش
جان را به کمند سر به فرمان کنمش
این شعله چگونه از دلم سر نکشد
وین شوق چگونه از تو پنهان کنمش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ای چشم ز گریه سرخ خواب از تو گریخت
ای جان به لب آمده از تو گریخت
با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت
با شب بنشین که آفتاب از تو گریخت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلم به ناله در آمد که
ای صبور ملول
درون سینه اینان نه دل
که گِل بوده ست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هیچ و باد است جهان
گفتی و باور کردی
کاش یک روز به اندازه هیچ
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جانِ نو، خورشیدوار

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد
در کنار تو می گذشت ایکاش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 21:2 توسط ابوالفضل |

دارم دق میکنم چه جور فراموشت کنم من

اخه چه جور میشه، که ترک اغوشت کنم من

تو احساسمو بستی، به همه حیله و نیرنگ

مگه چی کم گذاشتم، به جز محبت و دل تنگ

همه احساس من به پای حیله هات حروم شد

همه جونم و عمرم، به پات نا تموم شد

می خواستم تو رو تو اوج اسمونها ببرم من

اخه چه جور دلت امد جداشی از، عشق و دل من

اره عشق و دل من

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:55 توسط ابوالفضل |

یه لحظه  فکر کن تو به من ، شاید که باورم کنی

التماست نمیکنم، چون میدونم ، دوست نداری

اگه می خوای جدا بشی

به من بگو که واسه چی

مگه من و دوست نداری

چرا میخوای تنهام بذاری

چرا می خوای دوستی مارو بدون هیچ ، خراب کنی

مگه چی شده واسه تو ، میخوای من و رها کنی

میخوای من و رها کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:54 توسط ابوالفضل |

این منم همراه تو
که میمیرم ،برای تو
ولی تو، من و ندیدی
حتی یک نگاه نکردی
منو از دلت پروندی
دلم و واسه همیشه ،شکوندی
تو منو دوستم نداشتی
دلمو تنها گذاشتی
میدونستی که چقدر ،دوست میداشتم
میدونستی که چقدر ،برات میمردم
این و یادت باشه عزیزم ،که دنیا اینجور نمیمونه
این و بدون که دیگه ،کسی مثل من نمیمونه

"" از خودم گفتم شاید بد باشه دیگه شرمنده همتون"" شاعر که نیستم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:53 توسط ابوالفضل |

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نبلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم سرگردان و حیران چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن ان چشمان

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را

به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا ؟ تا کی ؟برای چه

ولی رفتی.....

و بعد رفتنت باران چه معصومانه میبارید

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:46 توسط ابوالفضل |


آن شب شب نحسی بود ...

با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

صدای قطع شدن مکالمه آمد ...


تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...

آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...

به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...

بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...

و می گریست ...

بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...

ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...

بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...

نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :

" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "


به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...

پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...

داخل کوچه را نگاهی کرد ...

سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...

پنجره را باز کرد ...






با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...

پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...

و وداع کرد ...

صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...

نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...

و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...


صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...

پسر را نیافت ...




ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...

تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...

و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :

" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...

تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "

زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...





و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....


+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:45 توسط ابوالفضل |

تو باش ، نه به این خاطر که در این دنیای بزرگ تنها نباشم

تو باش ، تا در دنیای بزرگ تنهاییم ، تنها ترین باشی . . .

.

.

.

جدیدترین درمان افسردگی:

هر ۶ ساعت یکیشو بذار گوشه لپت !

:-* :-* :-* :-*

پیامی میزنم اینک برایت / به جبران پیام های زیادت

از آن بابت پیامی می فرستم / بدانی بنده هم هستم بیادت !

عاشقی را از قلیان بیاموز که در سرش آتشی

و در دامنش اشکی و در سـیـنـه اش آهی است . . .

خدایا ! آهی هستم که عاشق یک لبخند شده‌ام

چه کنم ؟

آمدی ، شاعر شدم

رفتی ، فیلسوف . . .

لحظه های خسته ام را بی نگاهت رنگ نیست / در فضای سینه ام جز یاد تو آهنگ نیست . . .

تبسم تو تجسم تمام خوبی هاست

به تبسمت سوگند ، که شاد بودنت آرزوی ماست . . .

آمدی از اشتباه اینجا به راه دیگری / باز شادم کن شبی با اشتباه دیگری . . .

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من / سر راحت ننهادی به سر بالینی . . .

عاشق شدم و محرم این کار ندارم / فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم

بسیار شدم عاشق از این پیش / آن صبر که هر بار بود این بار ندارم . . .

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی / چراغ خلوت این عاشق کهن باشی . . .

گفتی مرا از خویش می ترسانی ای یار / وقتی به دریا ها مرا می خوانی ای یار

ترسان من ! گفتم که بگذار این چه و چون / چندم از این تردید می ترسانی ای یار . . .

عشق رازی ست که خورشید به بارانش گفت / نیز رمزی ست که شقایق به گلستانش گفت

ای که ایمان به کسی داری و چیزی بی شک / عشق بود آنچه دلت با همه ایمانش گفت . . .

ما چون دو دریچه روبروی هم / آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده / هر روز قراره روز آینده

اکنون دل من شکسته و خسته ست / زیرا یکی از دریچه ها بسته ست . . .

(رضا صادقی)

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست / ز پا این بند خونین برکنم نیست

امید آن که جان خسته ام را / به آن نادیده ساحل افکنم نیست . . .

دیدن تو عشق منه / نگاه تو عمر منه

لبخند تو گنج منه / ندیدنت رنج منه . . .

دیدن دوباره ی تو واسه من آغازه / اوج شادی پرنده ، لحظه ی پروازه . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:44 توسط ابوالفضل |

اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!


مي دانم بر نمي گردي!


مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!


مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!


مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!


اما هنوز كه زنده ام!


گيرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،


ولي زنده ام هنوز!


پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟


چرا به خودم دروغ نگويم؟


من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!


بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!


اين كارگري،


كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،


سالها پيش مرده است!


نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!


مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،


حرف مي زنند و نمي گويند،


مي خوابند و خواب نمي بينند!


مي خواهند مرا هم مرده بينند!


مرا كه زنده ام هنوز!


(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)


ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!


تازه فهميده ام كه رؤيا،


نام كوچك ترانه است!


تازه فهميده ام،


كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!


تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،


بارها در خفا گريه كرده بود!


تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!


تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را


به خورد تلفن ترانه داده ام!


پس كنار خيال تو خواهم ماند!


مگر فاصله من و خاك،


چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،


بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،


كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!


ولي هر بار كه دستهاي تو،


(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)


ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،


زنده مي شود


و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!


اما، از ياد نبر! بيبي باران!


در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،


هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!


هيچ شانه اي!?

 

****************

گفتم: «بمان!» و نماندي!


رفتي،


بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!


گفتم:


نردبان ترانه تنها سه پله دارد:


سكوت و


صعودُ


سقوط!


تو صداي مرا نشنيدي

و من


هي بالا رفتم، هي افتادم!


هي بالا رفتم، هي افتادم...


تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،


ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!


من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

بي چراغ قلمي پيدا كردم


و بي چراغ از تو نوشتم!


نوشتم، نوشتم...


حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!


دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند


و مي خندند!


عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!


اما چه فايده؟


هيچكس از من نمي پرسد،


بعد از اين همه ترانه بي چراغ


چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟


همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!


حالا،


دوباره اين من و ُ


اين تاريكي و ُ


اين از پي كاغذ و قلم گشتن!


گفتم : « - بمان!» و نماندي!


اما به راستي،


ستاره نياز و نوازش!


اگر خورشيد خيال تو


اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،


اين ترانه ها


در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?



*********

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس

در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:39 توسط ابوالفضل |

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

------------------------------

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 20:3 توسط ابوالفضل |

قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدd
قلبدیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمd
قلبخونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونd
قلببه پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودd
قلببد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلببرای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلبحالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمWwW.Bia2BND.Com
قلبغــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلببازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباز تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلباز دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلبچــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمd
قلبچــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیمd
قلبدوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنd
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهd
قلبچه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلبآخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهd
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزهd
قلببزن تیر خـــــــــــــــــلاص روd
قلبازاون كه عاشقـــت بودd
قلببشنواین التماسروd
قلب...............d
قلب.........d

قلب....d قلب.d

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 20:1 توسط ابوالفضل |


    آخر ای دوست نخواهی پرسید

                                  که دل از دوری رویت چه کشید؟

                                                               سوخت در آتش و خاکستر شد

        وعده های تو به دادش نرسید

                                 داغ ماتم شد و بر سینه نشست

                                                            اشک حسرت شد و بر خاک چکید

        آن همه عهد فراموشت شد؟

                               چشم من روشن روی تو سپید.

                                                              جان به لب آمده در ظلمت غم

      کی به دادم رسی ای صبح امید؟

                               آخر این عشق مرا خواهد کشت

                                                                  عاقبت داغ مرا خواهی دید

      دل پر درد *فریدون* مشکن

                             که خدا بر تو نخواهد بخشید.

                                                             فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:57 توسط ابوالفضل |

این روزها، این روزهای استخوانسوز

پایان عمر عشق و آغاز جدائیست

این لحظه ها، این لحظه های مرگ پیوند

آخر نفسهای چراغ  آشنائیست

***

چشمت پر از حرف است و لبهای تو خاموش

سر میكشد از جان تو فریاد بدرورد

من بر تو حیران،بر تو گریان،برتو مشتاق

پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود

***

در دیده ی مات تو آهنگ وداع است

ایوای من،در این سفر باز آمدن نیست

ای جان من! در چشم بیتابم نگه كن

تو میروی اما مرا جانی بتن نیست

***

تو میروی، تو میروی غمناك غمناك

اما تو میخواهی كه من گریان نباشم

تو میروی،تو میروی ای گرمی جان

اما زمن خواهی تن بیجان نباشم

***

درماندگی از دیده ی من میتراود

جغد غریبی بر سر بامم نشسته است

مست از تو بودم،ساقی بزمم تو بودی

بی روی تو می ریخته، جامم شكسته است

***

تو ریشه بودی من درخت سبز بودم

با دوریت هر شاخه ام بی بارو برگست

اكنون كه میبینم ترا در چنگ پائیز

در گوش من، در جان من ، فریاد مرگست

***

میبوسمت میبوسمت ای تك مسافر

میبینمت بهر سفر پا در ركابی

جانا درنگی، تاسپند اشك ریزم

بر آتش دل-از چه اینسان در شتابی؟

***

من باتو عمری همسفر بودم در این راه

در پیش پای ما بسی صحرا و دشت است

اما تو راهت را چدا كردی زراهم

خواندم ز چشمت كاین سفر بی باز گشت است

رفتی؟ برو،دست خدا همراهت ایدوست

چون فرصت دیدار، بیش از یك نفس نیست

تو میروی اما من آن مرغ خموشم

كاین باغ در چشم غمینم جز قفس نیست

***

این روزها این روزهای استخوانسوز

پایان عمر عشق وآغاز جدائیست

این لحظه ها، این لحظه های مرگ پیوند

آخرنفسهای چراغ آشنائیست

  رفتی و تنها ماندمبهت گفته بودم که اگه بری داغون می شومحال رفتی و داغون شدمهمیشه در انتظارت در ساحلی آرام خواهم نشست تا باز گرمای عشقت را در آغوشم حس کنم مریم پاییزی من، همیشه منتظرت خواهم ماند...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:55 توسط ابوالفضل |

نه گل خواهد ز بوستان ها جدائی ، نه دل دارد خیال بی وفائی

ولیکن چرخش چرخ ستمگر زند بر هم رسوم آشنائی . . .
.
.
.
غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم ؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم . . . ؟
.
.
.
غم خانه عشق تو به رضوان ندهم ، یک خار تو را به صد گلستان ندهم

تو معدن عشق آرزوهای منی ، من کفر تو را به گنج ایمان ندهم . . .
.
.
.
یک شب از عمرم صفحاتی خواندم ، چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود ، همه تکرار تمنای تو بود . . .
.
.
.
ای دوست گلی به یادگار بفرست ، گر لایق گل نیستم خار بفرست

از بهر خدا ، نه از بهر دلت ، من پیامی داده ام تو جوابی بفرست !
.
.
.
موجم کردی که بی قرارت باشم ، ابرم کردی که اشک بارت باشم

در سکوت گل جلوه نمودی تا من ، چون خار همیشه در کنارت باشم . . .
.
.
.
سردی نگاهتو بشکن ، فاصله سزای ما نیست ، با تو بودن آرزومه

این جدائی حق ما نیست . . .
.
.
.
نازی که ز لبخند گل یاس هویداست / زیبائی عشق است که در چشم تو پیداست . . .
.
.
.
هر چه باشی نازنین ، ایام خارت میکند / هر چه باشی شیر دل دنیا شکارت میکند

هر چه باشی با لب خندان میان دیگران / عاقبت دست طبیعت اشک بارانت میکند . . .
.
.
.
من از خاری که در بالای دیوار است دانستم / که ناکَس کَس نمیگردد بدین بالا نشستنها
.
.
.
عشق یعنی :

چون خورشید تابیدن بر شب های دوست و چون برف ، ذوب شدن بر غم های دوست . . .
.
.
.
ای کاش عشق نبود ، اگر هم بود یکی پیدا میشد که باورش کنه

نه اینکه به عشق شک کنه . . .
.
.
.
همه تردید های دنیا را بگذار روی طاقچه ، تو برای ما بودن باید با ما باشی

لبخند هایت را از طاقچه بردار ، تردیدت را بگذار ، تا ما همیشه برای ما بودن

کم نداشته باشیم تو را . . .
.
.
.
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم / دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم . . .
.
.
.
دوباره فال حافط و دوباره توی فالمی ، همیشه در خیالتم اگرچه بی خیالمی
.
.
.
کار گل زار شود گر تو به بازار آئي / نرخ يوسف شکند جون تو به بازار آئي . . .
.
.
.
یک شب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم ، چون به نام تو رسیدم لحظاتي ماندم
همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود ، همه تکرار تمنای تو بود . . .
.
.
.
با هر که حرف دوستی اظهار میکنم / خوابیده دشمنیست که بیدار میکنم . . .
.
.
.
میخوام بگم که خیلی بیستی / اهل دلی مثل بقیه نیستی !
.
.
.
شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی
.
.
.
زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد
.
.
.
باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد
.
.
.
گفتی که دنیا را پر از غم دوست داری پس مطمئن هستم مرا هم دوست داری گفتی نمیخواهی ببارم عشق اما شعر غریبی را که گفتم دوست داری
.
.
.
اي دوست به جز عشق تو در سر من هوسي نيست
جز نقش تو بر صفحه ي دل نقش كسي نیست
.
.
.
کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميذاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميذاشت
.
.
.
تو مثل راز بهاري و من رنگ زمستانم. چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:28 توسط ابوالفضل |

یاد باد آنکه سر کوی تو ماوایم بود
دیدن حسن تو هرروز تمنایم بود

کارتن خواب سرکوی تو بودم هرشب
عکس زیبای تو در زیر مقوایم بود

یاد باد آنکه دلم پیش دلت بود گرو
لب بشقابی  تو  آخر رویایم  بود

 یاد باد آنکه چو لب بهر سخن وا کردی
غیر گوشم متوجه به تو هرجایم بود

با خرانی که به جز من به توعاشق بودند
روز و شب بر سر دیدار تو دعوایم بود

یک نماینده مجلس شده بودم کامل
چین گیسوی شما مجلس شورایم بود

گرچه شورای نگهبان لبت مانع شد!
هوس بوسه ز لبهات  به لبهایم  بود

سخنان تو مرا در هچل انداخت... بله
من ملک بودم و فردوس بر  این جایم بود (1)

(قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود)
ورنه از دست ستم های تو (نی) لایم بود

(من بیچاره چو زلف تو رها می کردم)
وضع من بهتر ازین حالت حالایـم بود

این سوالیست که البته مرا خواهد کشت
پـشت من جای درآوردن بـابـایم بـــود؟

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
نه که دنبال تو باشم و بدوم دنبالت توی ماشین حامل تو به استقبالت
مردم بگویند مجنون شدی؟ بگم نه آنکه در توی اتول بود حمیرایم بود...!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:19 توسط ابوالفضل |

در زمین و زمان آلوده ،خسته از   جسم و جان آلوده

باز هم ناله می کنم هر روز : آه از این آسمان آلوده!

 

چند سالیست طنز من جداً  مشکلات تنفسی دارد

در هوا پرسه می زند از بس  باز وهم و گمان آلوده!

 

باز هم سرب داغ نامرئی، شده شلیک توی شش هایم

طبع شعرم به من دهد هشدار: دم نزن با  دهان آلوده!

 

جِرم بسته است بال پروازم در هوا موج می زند دائم

بسکه ذهن و خیال بیهوده  بسکه روح و روان آلوده!

 

کله پاچه فروشی تهران کله تا پاچه عاری از بهداشت

آی انسان از  این دکان سهمت چشم و مغز و زبان آلوده

 

در کلان شهرها چه خرد شدیم بیل دادیم و بیلبرد شدیم

در قرنطینه ی مدرنیته مانده خرد و کلان آلوده

 

دوش دیدم که پاکبازی رند رفته توی...- گلاب بر روتان!-

جای پاکی نمانده در این شهر به جز از این مکان آلوده

  

بی خیال هزار و یکشب شو شهرزادا برو بگیر بخواب

شهر زاییده زیر بار بلا ول کن این داستان آلوده

  

 سوی میخانه رفته خواب آلود خرقه تردامن و  شراب آلود

پاک آلوده گشته تا برهد روحم  از این جهان آلوده

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:17 توسط ابوالفضل |

X

سلام دوستان گلم من ابوالفضل هستم 17 ساله از زابل هستم


Home
Email
.:Bahar 20:.

Archives

هفته دوم دی 1390

هفته اوّل دی 1390





قالب های فوق جدید بلاگفا
LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها:





Design by : Bahar-20


Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی

دریافت كد ساعت

تعبیر خواب آنلاین

تماس با ما

onLoad and onUnload Example

دريافت كد بازی آنلاين تصادفی

بازی آنلاین تک تیرانداز 2
کد بازی آنلاین

بهترين كد هاي جاوا کد های جاوا اسکریپت

کد های جاوا اسکریپت
بازی آنلاین شاهزاده ایرانی
کد بازی آنلاین
بازی آنلاین پرندگان خشمگین
کد بازی آنلاین
خدمات وبلاگ نويسان جوان
مشاهده جدول کامل ليگ برتر ايران

آمار سایت

حرم فلش - کد وبلاگ - طراحی
برای ورود به چت روم کلیک کنید

كد چت روم