|
میدونین عشق مثل چی میمونه مثل یک سیب اولش
خوردنی وچشیدنیه ولی وقتی تموم میشه باچشمان خود به اونگاه میکنی و خوردن چند لحظه ی اورا به یاد می اوری وبابعد اورا به دور می اندازین اخه من موندم اصلا عشق چیه شما بگین یا من بگم بهتون اگه شما عاشق بودین خودتون هرروز نمیفتین دنبال دخترای مردم شما که این کارارو میکنین خوب معلومه دوست دختره شما هم باصد نفر دیگه میپره میگی نه برو همین الان امتحان کن ولی یادتون باشه تو زندگی ثاویه خود هیچ وقت غرور نداشته باشین زیرا نه انسان ها خدا هم از غرور بدش میاد ودر هر صورتی غرور خشگلتو به زمین میزنه ایناهمه سر من اومده از قدیم میگن ..... نازم به ناز کسی که به نازش ننازد قربون حرفاشون برم برو فکر کن ببین چی گفته ......؟ داستان ایستگاه قطار بمان حق من این نبود چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ... یادت می آید حرفی را که زدی؛ گفتی می روم، گه گداری شاید به خوابت بیایم شاید در خواب، تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم لااقل همین وعده را برایم بگذار ... غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
غریبه تنهایی وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره ايي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد جدا كردم كاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهي كم كنيم فاصله هاي ميان خويش را با خطوط دوستي مبهم كنيم كاش با حرفي كه چندان سبز نيست قلبهاي نقره ايي را نشكنيم كاش با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دلها وا كنيم كاش بين ساكنان شهر عشق رد پاي خويش را پيدا كنيم خاطرات به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم راستی برایت بگویم از وقتی که رفتی چشمهایم همانند یک کودک بچه خودشان را خیس می کنند یادت هست وقتی که خیس می شدند... با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم مثل همیشه که دلتنگت می شدم تا صبح نشستم اما نیامدی.... هنوزم دیوو نه ام چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره. رنگ چشاش
آبی بود. رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ… وقتی موهای طلایی شو
شونه می کرد دوست داشتم دستام و زیر موهاش بگیرم. مبادا که یه تار مو از
سرش کم بشه. دوستش داشتم. لباش همیشه سرخ بود. مثل گل سرخ حیاط . مثل یه
غنچه … وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدر معصوم و دوست
داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع می شد. دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم.
دیوونم کرده بود. اونم دیوونه بود. مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد.
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم. می دونست وقتی نگام می کنه دستام می
لرزه. اونوقت دور لباش هم قرمز می شد. بعد می خندید، می خندید و .... چشمانش… چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک .... خاطرات صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودمتا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟ اميد داشتم هنوز باشد اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم يك مشت خاطره بود يك مشت دفتر خاطرات يك مشت خاك...! و آن چيزي كه از من مانده بود حسرت بود آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... ! آيا چنين بود ... ؟ ... ! دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم باز شروع به گشتن كردم شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود هيچ نشاني از عشق نديدم ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود آن گل سرخ خشكيده نشده بود و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو به انتظارت نشسته ام ... سکوت کن ، حرفی از عشق نزن! وایسین بینم دوستانه بگم کی میگه عشق خوبه ها شماها بگین عشقی که همش ترس و لرزو بدبختی یک روز باید بری با پسر عموهاش جنگ بابا دختو میگم یک روز باید بری بادوست پسر های قبلیش چنگ اخه شما ها اگه ادم میگین این دختری که باشماهاس باچند نفر بوده بزارین تا دلیلشو بگم اخه دختری که باتو بیاد بیرون با صدنفر دیگه هم رفته چرا چون دختر صدسال روش نمیشه بیاد بیرون اونم چی با پسر غریبه دومش شما همه میگین دوست دخترمن خوبه با کسی نبوده باکسی سکس نکرده از اینجور حرف اخه نفهم دختر کی روش میشه بیاد بغل دختر بدبخت بعد میری زندگیتو میزاری پاش بدبخت تنهایی : تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه كردم... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست... تنهايي را دوست دارم زيرا در كلبه تنهائي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهد كرد... شبم به حسرت و روزم در انتظار گذشت تمام مدت عمرم در این دو کار گذشت خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره … به کسی توجه
نمی کنه … از کسی خجالت نمی کشه … می باره و می باره و … اینقدر می باره
تا آبی شه … آفتابی شه…!!! کاش … کاش می شد مثل آسمون بود … کاش می شد
وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی … بعدش هم انگار نه
انگار که بارشی بوده … انگار نه انگار که غمی بوده … همه چیز فراموشت بشه
…!!! کاش می شد اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست وقتی گلدان شکست مادرم گفت حیف بود پدرم گفت قشنگ بود خواهرم گفت مال
من بود برادرم گفت گرون بود مادر بزرگم گفت دوستش داشتم ولی وقتی دلم شکست
کسی آه هم نگفت وقتی به آسمون نگاه میکنی، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی
که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور تره را، همه نگاه میکنن به او گفتم غمگین ترین ترانه آدم های اطرافتو همون طور که هستند ببین نه اون طوری که خودت میخوای و در پایان…انیشتین می گوید + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 22:34 توسط ابوالفضل |
خداجون................... خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟ بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري خدا جون ميگن تو خوبي ، مثل مادرا مي موني گه راست ميگن ببينم عشق من كجاست ميدوني؟ خدا جون ميشه يه كاري بكني به خاطر من؟ من مي خوام كه زود بميرم آخه سخته زنده موندن من كه تقصيري نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟ خدا جون تو تنها هستي ميدوني تنهايي سخته زنده بودن يا مردن من واسه اون فرقي نداره اون مي خواد كه من نباشم، باشه ،اشكالي نداره خدا جون مي خوام بميرم تا بشم هميشه راحت ولي عمر اون زياد شه حتي واسه يه ساعت خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟ گي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري به تو كه موندگاري
من با تو هرگز
سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت همون که از تو یک بت ، یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ، مهر لباش بود اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم ولی دیگه گذشت اون حرفا ، خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟ با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر نمی بینیم همو این خوبه ، بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟ کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟ چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ که عشق ما رسید به سد هرگز
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 22:28 توسط ابوالفضل |
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ... ادامه مطلب + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 22:16 توسط ابوالفضل |
درهای قلبم را بر روی همه بسته ام + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 21:11 توسط ابوالفضل |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 21:4 توسط ابوالفضل |
غمگین + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 21:2 توسط ابوالفضل |
دارم دق میکنم چه جور فراموشت کنم من اخه چه جور میشه، که ترک اغوشت کنم من تو احساسمو بستی، به همه حیله و نیرنگ مگه چی کم گذاشتم، به جز محبت و دل تنگ همه احساس من به پای حیله هات حروم شد همه جونم و عمرم، به پات نا تموم شد می خواستم تو رو تو اوج اسمونها ببرم من اخه چه جور دلت امد جداشی از، عشق و دل من اره عشق و دل من + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:55 توسط ابوالفضل |
یه لحظه فکر کن تو به من ، شاید که باورم کنی
التماست نمیکنم، چون میدونم ، دوست نداری اگه می خوای جدا بشی به من بگو که واسه چی مگه من و دوست نداری چرا میخوای تنهام بذاری چرا می خوای دوستی مارو بدون هیچ ، خراب کنی مگه چی شده واسه تو ، میخوای من و رها کنی میخوای من و رها کنی + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:54 توسط ابوالفضل |
این منم همراه تو "" از خودم گفتم شاید بد باشه دیگه شرمنده همتون"" شاعر که نیستم + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:53 توسط ابوالفضل |
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:46 توسط ابوالفضل |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:45 توسط ابوالفضل |
تو باش ، نه به این خاطر که در این دنیای بزرگ تنها نباشم تو باش ، تا در دنیای بزرگ تنهاییم ، تنها ترین باشی . . . . . . جدیدترین درمان افسردگی: هر ۶ ساعت یکیشو بذار گوشه لپت ! :-* :-* :-* :-* پیامی میزنم اینک برایت / به جبران پیام های زیادت از آن بابت پیامی می فرستم / بدانی بنده هم هستم بیادت ! عاشقی را از قلیان بیاموز که در سرش آتشی و در دامنش اشکی و در سـیـنـه اش آهی است . . . خدایا ! آهی هستم که عاشق یک لبخند شدهام چه کنم ؟ آمدی ، شاعر شدم رفتی ، فیلسوف . . . لحظه های خسته ام را بی نگاهت رنگ نیست / در فضای سینه ام جز یاد تو آهنگ نیست . . . تبسم تو تجسم تمام خوبی هاست به تبسمت سوگند ، که شاد بودنت آرزوی ماست . . . آمدی از اشتباه اینجا به راه دیگری / باز شادم کن شبی با اشتباه دیگری . . . امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من / سر راحت ننهادی به سر بالینی . . . عاشق شدم و محرم این کار ندارم / فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم بسیار شدم عاشق از این پیش / آن صبر که هر بار بود این بار ندارم . . . چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی / چراغ خلوت این عاشق کهن باشی . . . گفتی مرا از خویش می ترسانی ای یار / وقتی به دریا ها مرا می خوانی ای یار ترسان من ! گفتم که بگذار این چه و چون / چندم از این تردید می ترسانی ای یار . . . عشق رازی ست که خورشید به بارانش گفت / نیز رمزی ست که شقایق به گلستانش گفت ای که ایمان به کسی داری و چیزی بی شک / عشق بود آنچه دلت با همه ایمانش گفت . . . ما چون دو دریچه روبروی هم / آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده / هر روز قراره روز آینده اکنون دل من شکسته و خسته ست / زیرا یکی از دریچه ها بسته ست . . . (رضا صادقی) مرا آن دل که بر دریا زنم نیست / ز پا این بند خونین برکنم نیست امید آن که جان خسته ام را / به آن نادیده ساحل افکنم نیست . . . دیدن تو عشق منه / نگاه تو عمر منه لبخند تو گنج منه / ندیدنت رنج منه . . . دیدن دوباره ی تو واسه من آغازه / اوج شادی پرنده ، لحظه ی پروازه . . . + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:44 توسط ابوالفضل |
اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم! **************** گفتم: «بمان!» و نماندي! و من بي چراغ قلمي پيدا كردم ********* اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد، + نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:39 توسط ابوالفضل |
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم + نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 20:3 توسط ابوالفضل |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 20:1 توسط ابوالفضل |
آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟ سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید آن همه عهد فراموشت شد؟ چشم من روشن روی تو سپید. جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید؟ آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید دل پر درد *فریدون* مشکن که خدا بر تو نخواهد بخشید. فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:57 توسط ابوالفضل |
این روزها، این روزهای استخوانسوز پایان عمر عشق و آغاز جدائیست این لحظه ها، این لحظه های مرگ پیوند آخر نفسهای چراغ آشنائیست *** چشمت پر از حرف است و لبهای تو خاموش سر میكشد از جان تو فریاد بدرورد من بر تو حیران،بر تو گریان،برتو مشتاق پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود *** در دیده ی مات تو آهنگ وداع است ایوای من،در این سفر باز آمدن نیست ای جان من! در چشم بیتابم نگه كن تو میروی اما مرا جانی بتن نیست *** تو میروی، تو میروی غمناك غمناك اما تو میخواهی كه من گریان نباشم تو میروی،تو میروی ای گرمی جان اما زمن خواهی تن بیجان نباشم *** درماندگی از دیده ی من میتراود جغد غریبی بر سر بامم نشسته است مست از تو بودم،ساقی بزمم تو بودی بی روی تو می ریخته، جامم شكسته است *** تو ریشه بودی من درخت سبز بودم با دوریت هر شاخه ام بی بارو برگست اكنون كه میبینم ترا در چنگ پائیز در گوش من، در جان من ، فریاد مرگست *** میبوسمت میبوسمت ای تك مسافر میبینمت بهر سفر پا در ركابی جانا درنگی، تاسپند اشك ریزم بر آتش دل-از چه اینسان در شتابی؟ *** من باتو عمری همسفر بودم در این راه در پیش پای ما بسی صحرا و دشت است اما تو راهت را چدا كردی زراهم خواندم ز چشمت كاین سفر بی باز گشت است رفتی؟ برو،دست خدا همراهت ایدوست چون فرصت دیدار، بیش از یك نفس نیست تو میروی اما من آن مرغ خموشم كاین باغ در چشم غمینم جز قفس نیست *** این روزها این روزهای استخوانسوز پایان عمر عشق وآغاز جدائیست این لحظه ها، این لحظه های مرگ پیوند آخرنفسهای چراغ آشنائیست + نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:55 توسط ابوالفضل |
نه گل خواهد ز بوستان ها جدائی ، نه دل دارد خیال بی وفائی + نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:28 توسط ابوالفضل |
یاد باد آنکه سر کوی تو ماوایم بود کارتن خواب سرکوی تو بودم هرشب یاد باد آنکه دلم پیش دلت بود گرو یاد باد آنکه چو لب بهر سخن وا کردی با خرانی که به جز من به توعاشق بودند یک نماینده مجلس شده بودم کامل گرچه شورای نگهبان لبت مانع شد! سخنان تو مرا در هچل انداخت... بله (قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود) (من بیچاره چو زلف تو رها می کردم) این سوالیست که البته مرا خواهد کشت دولت آن است که بی خون دل آید به کنار + نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:19 توسط ابوالفضل |
در زمین و زمان آلوده ،خسته از جسم و جان آلوده باز هم ناله می کنم هر روز : آه از این آسمان آلوده!
چند سالیست طنز من جداً مشکلات تنفسی دارد در هوا پرسه می زند از بس باز وهم و گمان آلوده!
باز هم سرب داغ نامرئی، شده شلیک توی شش هایم طبع شعرم به من دهد هشدار: دم نزن با دهان آلوده!
جِرم بسته است بال پروازم در هوا موج می زند دائم بسکه ذهن و خیال بیهوده بسکه روح و روان آلوده!
کله پاچه فروشی تهران کله تا پاچه عاری از بهداشت آی انسان از این دکان سهمت چشم و مغز و زبان آلوده
در کلان شهرها چه خرد شدیم بیل دادیم و بیلبرد شدیم در قرنطینه ی مدرنیته مانده خرد و کلان آلوده
دوش دیدم که پاکبازی رند رفته توی...- گلاب بر روتان!- جای پاکی نمانده در این شهر به جز از این مکان آلوده
بی خیال هزار و یکشب شو شهرزادا برو بگیر بخواب شهر زاییده زیر بار بلا ول کن این داستان آلوده
سوی میخانه رفته خواب آلود خرقه تردامن و شراب آلود پاک آلوده گشته تا برهد روحم از این جهان آلوده + نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:17 توسط ابوالفضل |
|
| |||||